دوستان عزیز به دلیل مشکلاتی این وبلاگ به روز نشده است ولی در چند روز اینده مطالب پرباری را در وبلاگم خواهم گذاشت شادزی مهر افزون( ارتمیس )
مطالبی بر گرفته شده از کتاب پژوهشگر برجسته اقای علی اکبر جعفری
نوشته ي زير با انگيزه ي بازشناسي زرتشت و روشن نمودن کژداوريها و ناباوريهايست که از جمله در مقاله ي منتشره ي آقاي خنجي در "ايران-امروز" تحت عنوان "زرتشت و دين بهي ايراني (به بهانه ي برگزاري مراسم زاد روز زرتشت)" نگاشته و چاپ گرديده است.
کوشش من بر اين است تا با برشمردن برخي کژنمايي هاي آشکار در مقاله ي فوق، و نه ارزيابي برخي ابراز نظرهاي شخصي ايشان، به جنبش بازشناسي زرتشت و باورهاي او بطور فشرده بپردازم. با اميد به اينکه اين نوشته به نوبه ي خود برانگيزنده ي کنجکاوي فردي خوانندگان در بازيابي انديشه هاي تابناکي باشد که در زير خروارها تحريف و کژانديشي هاي سهوي و عمدي در سده هاي متمادي چهره و پيکرشان زنگار گرفته و به باد فراموشي سپرده شده اند.
* * *
شايد بزرگترين ايراد من به مقاله ي آقاي خنجي چگونگي برخورد ايشان با پديده ي زرتشت و آيين و زايش اوست. ايشان همه ي داده ها و محفوظات خود را در باره ي آيين زرتشت با گشاده دستي درکاسه اسلام ميريزد و آنگاه يک به يک، پس از طواف دادن آنها به معرفي و تعريف آنان ميپردازد. نويسنده آنچنان در افکار و انديشه هاي اسلامي خويش غرق است که مجال دگر انديشي و ژرف نگري بخود نميدهد.
ابتدا ظهور، سپس بعثت، آنگاه آخرت و پس از آن اصول دين و از پي آن اختيار و معاد و توحيد و آنگاه بار ديگر مجيب الدعوات و... ايشان جا به جا آيين زرتشت را آنقدر مي چلاند که ديگر چيزي بجز مذهب و شريعت اسلام گونه از آن باقي نميماند و خداي زرتشت را تا حد خدايان محمد و عيسا و موسا تنزل مي دهد.
بدون ترديد نوشته ي آقاي خنجي به نوعي برداشت قشر وسيعي از جامعه ي ايران در باره ي زرتشت را نمايان مي سازد. از اين زاويه حقيقتن بايد نوشته ي ايشان را ستود. اما پرسمان اصلي اينجاست که چرا زرتشت بايد با الفباي الکن اسلام تعريف شود؟ اشکال کار کجاست؟
گره گاه کژفهمي ها اينجاست که الفباي رابطه ي ما ايرانيان با خداي خود که دست کم تا پيش از تهاجم اسلام به ايران در آن سرزمين عموميت داشته، انديشه نشده و به مقام سنجشگري عمومي فرا نروييده است. تفاوت بين الفباي دينهاي باستاني ما با ديگر مذاهب از زمين تا آسمان است. اين تفاوت بنيادين و شگفت انگيز است.
۱- دين و آيين زرتشت، همچون پيشينيانش در ايران باستان، پيوندش با خدا پيدايشي است. يعني چه؟ يعني اينکه ما ايرانيان هرگز خدا را موجودي خارج از خود گمان نکرده ايم. ما همواره براي جستجو و يافتن او نه به بيرون، بلکه به درون خود چنگ زده و به پيدايش او پرداخته ايم. خوب اين چه اهميتي دارد؟ تمامي کنه مطلب اينجاست که ما خود و خدا را دو موجود مجزا و بيگانه از هم نديده ايم؛ ما از او و او از ما بوده است. در جريان چنين ارتباط مستقيم و بي واسطه اي هيچ خدايي نمي تواند بر ما حکومت کند و ما نمي توانيم آلت دست و بازيچه ي او باشيم؛ چه او از ماست، با ماست و ما براي رستگاري خويش راهي جز به هم پيوستگي به اومان نيست. او به ما خشم نميگيرد و ما را وعده هاي انتقام جويانه و شکنجه هاي جنايتکارانه نمي دهد؛ و نه فقط اين بلکه پيوند ما با او نيازي به واسطه اي به اسم آخوند و دکان و بازارش ندارد. او به مترجم و مفسر و موجود تافته ي جدا بافته اي براي برقراري ارتباط با ما احتياجش نيست. و ما گناهکاراني نيستيم که به درگاهش مجبور باشيم هر روز چندين و چند بار استغفار کرده، طلب آمرزش نماييم. او درگاهي در بساط ندارد. و نه دلالاني که در برابرشان زانو زنيم وگاه و بيگاه به "گناهان" خود اعتراف نماييم. پيوند ما با او کند و کاو خويش است با سلاح انديشه ورزي و خردگرايي.
"من منش نيک را دريافته ام. پس کي اي راستي تو را خواهم ديد؟ کي راه خداي بس توانا را خواهم يافت؟ کي آواي دروني مزدايي را خواهم شنيد؟..." (سرود نخست، بند ۵).
۲- آيين زرتشت بر خلاف مذهبهاي ابراهيمي ديني مثبت گراست. اين آيين انسان را به مبارزه بر ضد دروغکاران و ستمکاران تشويق ميکند. زرتشت از نبرد سهمگين، دراز مدت و پر فراز و نشيب سخن ميگويد و اميد آن ميدهد که اين پيکار با همبستگي جهاني درست انديشان با يکديگر سرانجام به پيروزي نيکي بر پليدي ختم خواهد يافت و انسان به آرامش همگاني دست خواهد يازيد. هسته ي اين مثبت گرايي ريشه درنيک سرشتي انسان دارد و نه آلودگي او به گناهان کبيره و ناتواني و عجز و شکست محتوم او. پس او را نيازي به ناجي غايب نيست. او به قهرماني که از آسمانها ظاهر ميشود و دخل همه را در مي آورد که ديگر تا آن موقع حتمن همگي مفسد في الارض شده اند، اعتقادي ندارد. او به انسان و گوهر و هستي او باور دارد و پيکار همگانيشان نه به قهرماناني خارج از مردم و آسماني. انسان در کارزار خويش برضد نابخردي و دروغ کاري پيروز خواهد شد و شهرياري راستي را در جهان دامن گستر خواهد نمود، جايي که انسانها، حيوانات و گياهان و تمامي هستي به همزيستي بيمانند رسيده، در آرامش بسر خواهند برد.
" اينک من سروش، آن آواي دروني تو را که از همه ي آواهاي شنيدني رساتر است، فراز مي خوانم تا به آرمان خود برسم و زندگاني درازي را بيابم و به شهرياري منش نيک در آمده، بر راه راست راستي گام بزنم و به جايگاهي برسم که خداي دانا مي باشد." ( سرود ششم، بند ۵)
۳- او از خشونت و جنگ و تصرف اقوام و سرزمينها و گسترش تحميلي آيين زرتشت بيزار است. سرآغاز و سرانديشه ي کارهاي او به نام نامي خرد، راستي و آواي سروش درون است. زرتشت يگانگي خداي خويش را از پيکار دروني خويش آغازيد و گفتار رستگارانه ي خود را از راه انديشه ورزي و سنجشگري و به چالش کشيدن تفکرات ديگران گسترش داد. او زماني که از راه گفتگو و گلاويزهاي فکري دراز مدت با گشتاسب شاه توران، او را به آيين خويش گرواند با اينکه ميتوانست از نفوذ معنوي خود در جهت دست و پا کردن امتيازات خاصي براي خودش سواستفاده کند، همچنان همان اشو اسپنتمان نخست باقي ماند و هرگز خود را آلوده به هوسهاي قدرت طلبان ننمود و به گسترش خشونت بار آيينش به اقوام و سرزمينهاي مجاور مبادرت نورزيد. او جسم و اموال و سرزمين انسانها را طلب نميکرد و نيز شهوت تصرف و پيروزي و رهبري نداشت. او را با گوهر انسانها سر و کارش بود و خرد و دانش و آواي سروش درونشان.
" ... بشود که بدستياري فرمانروايان خوب، آسيب و کشتار بند آيد و آرامش به خانه ها و آباديها در آيد و آزار ناپديد گردد. آن کس از همه والاتر است که راه کشتن را مي بندد، بشود که چنين کاري هر چه زودتر انجام گيرد." (سرود هفدهم، بند ۸)
۴- هم از اين رو بود که ادعاي معجزه ايش نبود و نه حتا پيغنبريش. او نوازنده اي چيره دست و انساني فرهيخته، فيلسوف و مسلط به علوم و دانش زمانه خويشش بود. او را خدا نازل نکرده بود، و زنجير رسولي هيچ موجود خارج از انسانيش بر قامت او تاب ايستادگي نداشت. او خود را پيام آور نيک سرشتي و خردورزي ميدانست و انسانها را بدهکار خويش نمي شناخت. پس نيازش به معجزه، ايجاد رعب و وحشت و بکارگيري ترفندهاي پيغنبرگونه براي نسق گيري از مردم نبود. خداي او دانش بود و آفريده ي جان و خرد و نه رب النوع ديوانه سري که در عين آگاهي به ثانيه ثانيه ي زندگي مخلوقاتش باز هم آنان را مورد آزمايش قرار ميدهد، تا اينکه بالاخره در روز رستاخيز بخش عظيمي از ايشان را به سزاي گناهانشان برساند و دمار از روزگارشان در آورد.
" منم آن نيايشگر راستين که از راه راستي و با بهترين دانش و بينش خود، تو را در مي يابم و با اين انديشه در سر، مي خواهم رايزن و راهنمايي براي مردم آباد باشم. پس، اي خداي دانا، مي خواهم تو را ببينم و با تو همسخن بشوم." (سرود ششم، بند ۶)
۵- خداي او از راه تقيّد و تقليد فکري و تمکين به اوامري که با خرد انساني هر فرد سازگاري ندارند، به جان راه نمي يابد. او با سرودها و آهنگهاي دلنشين از پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک سخن گفت و مردم را دعوت به پيکار نيک نمود. اين کارزار هم فردي است و هم گروهي. او انسانها را فرا ميخواند تا پرسنده باشند و به خويشتن خويش نقب زنند تا با خداوند جان و خرد عجين شوند. او از آنان ميخواهد تا بر ضد دروغ کاران و ددمنشان ايستادگي کنند، انجمن زنند و به پيکاري جهاني براي بهزيستي همگاني دست يازنند:
"...چه کسي با آرامش افزاينده همگام است؟ چه کسي خود را از راه منش نيک سزاوار انجمن مغان، سازمان دوستي جهاني، ميداند؟" (سرود ۱۶ بند ۱۱)
۶- در هيچ کجاي سرودهاي پاک او هيچگونه تلاشي براي نوشتن دستورالعمل زندگي براي انسانها وجود ندارد. زيرا که او فرهيخته و آينده نگر بود و پويايي و پيچيدگي زندگي و دانش پيشرونده را ميفهميد. هدف اومچ گيري، کنترل و تعقيب انسانها تا ابدالدهر نبود. او براي انسان ارزش والايي قايل بود و خردمندانه هرگز بخود اجازه نميداد انسان را تحقير کرده برايش نسخه ي چگونه زيستن بنويسد. او بيش از ۷۰ سال زيست و به اندازه ي کافي امکانات مادي و زمان در اختيار داشت تا صدها و هزاران صفحه شريعت سياه کند و با انسانها همچون گوسفندان سرگرداني رفتار نمايد. اما او آگاهانه به همين هفده سرود پاک خويش (گاتها) بسنده کرد. دينداري او بازي قدرت او نبود. او به خدا و بنابراين به انسان يعني پرتو اهورايي عشق مي ورزيد و خود را برتر و جدا از ديگران نميديد.
۷- خداي زرتشت مرد نبود. به همين دليل است که حتا درجامعه ي مرد سالار آنروز زن در انديشه ي زرتشت صغير و ذليل نشد. و نه وسيله ي ارضائ شهوتهاي برتري جويي و جنسي مردان آن خدا. زن انسان بود؛ پس خدا به يکسان در جان وخرد او جاي داشت.
او "جايگاه ويژه اي" نداشت. او برده و کنيز مرد و فرزندان وي شمرده نميشد. بهنگام نيايش هم آوا با زرتشت و ديگر ياران به سرود خواني مي پرداخت و دوشادوش مرد در کارهاي روزمره ي زندگي شرکت ميجست. غير از اين نيز بايسته و شايسته ي انسان انديشه ورز و خردگرا نبود؛ روي سخن زرتشت انسان بود و نه مردان. انديشه ي او بسي والاتر از آن بود که بر مرکب جنسيت نشسته از آن رکاب گيرد. او دکاني نداشت ونه کالايي که اهداي آن بکارجذب سياهي لشکرش آيد.
۸- زرتشت از اولين قربانيان نامدار آخوندها و موبداني بود که به نام او سکه زدند و مضون پيام هاي پاک او را در زير خروارها دستورالعمل و چون وچراهاي روزافزون دفن گردانيدند. دم و دستگاه و جلال و جبروت و بساطي که به نام او به راه افتاد، سرانجامي جز ازهم پاشيدگي نداشت. دست و پا کردن مقوله هاي جهنم و بهشت و فرشته و ... بالهاي تنومند انديشه هاي او را در هم شکست و آيين او را تا سطح مذهبي شرعي، تقليدي و اجباري پايين آورد وآنها را بي مايه و ارزش ساخت.
۹- ديگر گرايي وانساندوستي که در تمامي دهليزهاي کوچک و بزرگ گاتها موج ميزند، از کار افتاد و خشکه مقدسي مد روز شد و کارو کاسبي آخوندها رونق فراوان يافت. سرانديشه ي " سازمان دوستي جهاني" جايش را به کشورگشايي هايي گاه به بهانه يا انگيزه ي گسترش آيين زرتشت سپرد. و بدين سان آخرين بقاياي دين پيدايشي ايرانيان همچون نمادي فرهنگي جايش را به مذهبي واگذار کرد که تا به امروز انسان ايراني را از خود بيگانه و تهي ساخته است.
۱۰- از همين جاست که آيين زرتشت، بر خلاف مذهبهاي ابراهيمي، براي تداوم بقا نيازش به بازگشت به نخستين انديشه هاي نيک زرتشت مي آيد تا آن انديشه هاي انساندوستانه همچون ققنوسي از پس و ميان چندين هزار سال آتش وخاکستر نابخردگرايي و از خود بيگانگي در آمده، بال گشوده تا بندهاي تحجر فکري و تلقينهاي ضد انساني را از هم بگسلد.
شايستگي اين يکي بازگشت به چشمه ها ي اصلي خويش است و بايستگي آن ديگران گريز ازآن متون. هر چه آن مذهبها نيازشان براي زنده ماندن و حفظ آبرو در برابر جهانيان و انسان آزاده ي امروز به روزآمد شدن از طريق توجيه و تحريف، متجدد ساختن، دستچين کردن، ناديده گرفتن و گاه بريدن برخي افاضات سخيف ضد بشري متون مقدس بجا مانده از پيغنبرانشان مي آيد، باورهاي انديشه انگيز و درون نگر ايراني را تنها ميتوان از راه يافتن و دريافتنشان بکار گرفت. باشد که ايراني به خردگرايي و انديشه ورزي فرهنگي خويش بازگردد.
(۱) تمامي سرود هاي استنادي از گاتها از کتاب پژوهشگر برجسته آقاي علي اکبر جعفري بنام " گاتها سرودهاي پاک زرتشت اسپنتمان" بازآورده شده است.
پاسارگاد در خطر نابودی

كوروش شاه ايران و جهان شاه چهار گوشه ي جهان آسوده بخواب كه ما جوانان آريايي بيداريم دوستان هيچ فاجعه اي براي ما ايرانيان بالاتر از اين نيست كه پاسارگاد اين آرامگاه پدر مردم ايران كوروش بزرگ به زير آب رود دوستان اي كاش ما همگي زنده نبوديم و اين نقشه ننگين را نمي شنويديم آيا براستي بايد با سمبل يك مردم كهن چنين رفتار بسيار بسيار ننگيني شود نه نه من كه باور ندارم حتا كسي به خود چنين انديشه ننگيني را راه دهد دوستان تا ميتوانيم بايد از ايجاد اين سد شوم جلوگيري كرد و از راههاي قانوني از ايجاد آن جلوگيري كرد آيا بايد به بزرگان تاريخي خود مباحات كنيم يا ويا دنيا واژگون شده و ارزشها ضد ارزش شده اند دوستان اين سد اگر ايجاد شد و پاسارگاد عزيز به زير آب رفت ما ديگر چه هويتي داريم چه ايراني و آريايي هستيم كه به آن افتخار كنيم به اميد روزي كه ما همگي قدر بزرگاني همچو كوروش بزرگ را بدانيم كوروش تنها يك شخص نيست بلكه يك قوم و نژاد است و آن نژاد پاك آريا .
دین ما چگونه است
زرتشت پيامبر بزرگ آريايي و ايراني ميباشد . او هزاران سال پيش مردمان را به يكتاپرستي دعوت كرد و در اين راه جان خود را اهدا نمود . پيروان او را امروزه زرتشتي مينامند و زرتشتيان به اسم بهدين نيز خوانده ميشوند . زرتشت را زرتشتيان به اسم « اشوزرتشت » مينامند كه از دو واژه اشو به معناي پاك و زرتشت تشكيل شده است . زرتشت از پدري بنام « پوروشسب » و مادري بنام « دغدو » به دنيا آمد . پوروشسپ از دودمان اسپنتمان و مردي معروف به دانش و اشويي بود . و ما اينك او را به نام « زرتشت اسپنتمان » ميناميم . « دغدو » دختر « فري هيم روا » از خاندان اشراف و مذهبي بود . حاصل ازدواج پوروشسب و دغدو ، پنج پسر بود ، و زرتشت سومين آنهاست .
زرتشت آموزشهاي نخستين را از پدر و ديگر دانشمندان نامدار شهر خود آموخت . نوشته شده است كه او ذهني تيز و روحيهاي كنجكاو داشت و در پانزده سالگي همهي دانش زمان خود را آموخته بود .
پس از پانزده سال بررسي و تفكر درباره آفرينش ، و موشكافي در آنچه كه از استادان خود آموخته بود ، بينش زرتشت به آنجا رسيد كه بداند خدايان پنداري نادرست ، و تنها يك آفريننده وجود دارد كه همه هستي ها از اوست . سرانجام او در سن سي سالگي به پيامبري برگزيده شد . اشوزرتشت حتي پيش از برگزيده شدن به پيامبري هم ديدگاههاي خود را درباره روش زيست و هستي خداوند براي ديگران شرح ميداد . ولي ، پس از انتخاب به پيامبري و دريافت پيام اهورامزدا ، با كوشش ويژهاي دست به كار تبليغ شد و اين كار ، با دشمني شاهزادگان و روحانيون زمان او ، كه منافع خود را در خطر ميديدند ، روبرو گرديد . روحانيون ( مغان ) از دريافت فديه و قرباني براي خدايان و از باور مردمان به خرافات بهره ميبردند ؛ و شاهزادگان ميخواستند مردمان را در تاريكي ناداني نگه دارند . و خود بيدردسر فرمانروايي كنند . مخالفان _ شاهزادگان و روحانيون چند خداپرست - جان زرتشت را مورد تهديد قرار دادند . ناگزير در سن 42 سالگي تصميم به مهاجرت گرفت . و با شاگردان وفادارش به « باكتريا » در شرق ايران رفت و در آن سرزمين توانست پيروان زيادي پيدا كند ، از جمله كيگشتاسب پادشاه بلخ ، و همسرش « هوتَوسا »، دين زرتشت را پذيرفتند و حامي او شدند .
اشوزرتشت 47 سال با جان و روان خود ، در راه آموزش و گسترش دين كوشيد و سرانجام هنگامي كه سرگرم ستايش اهورامزدا در « آتشكده » بود به دست بدخواهي به نام « توربراتور » كشته شد .
بنا به نوشتههاي ديني ، اشوزرتشت با « هووي » پيوند زناشويي بست . « هووي » يكي از پيروان او بود . از اين پيوند سه پسر به نام « ايست واستر » ، « اوروتتنره » ، « هورچيثره » و سه دختر به نام « فريني » ، « ثريتي » و پئوروچيستا هستي يافتند . واژه زرتشت از دو پاره درست شده است . «زرتا» به معني زرين است و « اوشترا » كه از ريشه « اوش» به معني روشن است و رويهمرفته به معني « روشنايي زرين » است .
شاگردان زرتشت : « ميديوماه » پسر عموي پيامبر ، « پوروچيستا » دختر زرتشت ، «فرهشوشتره » از خاندان ايراني هوگاما ، «جاماسب » از خاندان ايراني هوگاما ، « فريانا » از خاندان توراني ، « كيگشتاسب » و بانويش « هوتوسا » از خاندان ايراني بودند .
زمان زرتشت را بين 1300 تا 6000 سال پيش از ميلاد مسيح تخمين زدهاند . ولي در باور سنتي زرتشتيان امسال يعني سال 1383 سال 3742 زرتشتي ميباشد . بنا به گفته اوستا محل تولد زرتشت ساحل رودخانه « دارجا » در « ايريان وئيجه » بوده است كه محل جغرافيايي آن اينك مشخص نميباشد ولي مناطقي شامل آسياي مركزي ، شمال غربي پاكستان ، افغانستان ، ايران و عراق شامل اين محدوده ميشود .
برگرفته از كتاب : ديدي نو از ديني كهن
سرودهای اشو زرتشت
به خشنودي اهورامزدا
سرودهای زرتشت
سنت سرايش و خوانش اشعار حاصل از كشف و شهود در ميان روحانيان جوامع هندوايراني و چه بسا هندواروپايي، امري رايج و البته بسيار ارزشمند و مقدس بوده است. در واقع توان سرودن اشعاري شيوا و زيبا و نغز در تحليل جهان هستي و ستايش خدايان و بيان روابط و نظامات قدسي حاكم بر گيتي، ويژگي برجسته و كرامت عمدهي يك روحاني بوده است. اين اشعار نغز (كه در زبان اوستايي «مانثره / Manthra» ، در زبان سنسكريت «مانترا / Mantra» و در زبان پهلوي «مانسر / Mansar» خوانده ميشود) در عصر نبود خط و نوشتار، تنها ابزار و رسانهي ارائه و جابهجايي و نقل انديشهها و گفتمانهاي جوامع باستاني در طي نسلهاي پياپي بوده و محتوايي آكنده از بينش اسطورهاي و پيامها و آموزههاي ديني و كيهانشناختي داشته است. مانثرن(Manthran)ها و زئوتر(Zaotar)ها دو گروه از روحانيان هندوايراني بودند كه بيش از ديگران با هنر مقدس سرايش اشعار اشراقي سروكار داشتند و واعظان و آموزگاران الاهيات و آيينهاي ديني در قالب ابياتي بديع و شورانگيز، براي مخاطبان مشتاق خويش بودند. زرتشت كه خود يك مانثرن و زئوتر بود (يسن32/13 و يسن33/6) با اين سنت به خوبي آشنايي و بر آن تسلط كامل داشت. «گاهان» اثر منظوم زرتشت، دنبالهرو همان سنت كهن سرايندگي روحانيان هندوايراني است (بويس1377، ص 82 و 100؛ بويس1376، ص 21 به بعد).
منظومهي «گاهان» مجموعهاي از اشعار اشراقي زرتشت در پي تعمق و مراقبه بر روي جهان هستي و ماهيت و منشاء آن، چگونگي آفرينش و روابط انسان و جهان با نيروهاي قدسي و مينويست. اشعاري كه زرتشت آنها را در خلوت خويش با خداي خود بازگفته و با آميزهاي از آرايهها و صور خيال و استعارات ظريف، بر زبان آورده و بعدها، مجموعهي آن را به صورت متني پايه، براي تحقق ارتباط نزديك و قلبي مؤمنان با نيروهاي قدسي و مينوي هستي (يعني امشاسپندان و ايزدان)، فراهم آورده و به يادگار نهاده است.
واژهي مفرد «گاه» (به اوستايي: «گاثا / Gatha»؛ به پهلوي: «گاس / Gas» و به فارسي: «گاه» ؛ جمع آن: گاهان) به معناي سرود و شعر است و اصطلاحاً به مجموعه اشعار اوستايي زرتشت اطلاق ميگردد. گاهان مشتمل بر هفده سرود (يا: هات) از هفتاد و دو سرود كتاب «يسنَ / Yasna» است كه شامل 238 بند، 896 بيت و 5560 واژه ميباشد. اين هفده سرود گاهان به پنج بخش تقسيم ميگردد:
1 ــ «اهونويتي / Ahunavaiti» : شامل 7 سرود؛ از يسن 28 تا يسن 34
2 ــ «اوشتويتي / Ushtavaiti» : شامل 4 سرود؛ از يسن 43 تا 46
3 ــ «سپنتامينيو / Spentamainyu» : شامل 4 سرود؛ از يسن 47 تا 50
4 ــ «وهوخشثرَ / Vohuxshathra» : شامل يسن 51
5 ــ وهيشتويشتي / Vahishtoishti» شامل يسن 53
اثر ديگر زرتشت كه داراي همان اصالت و قدمت گاهان است، يسن «هفت هات» (به اوستايي: Haptanghaiti) نام دارد و شامل يسن 35 تا 41 است. اكنون چند دههايست كه تعلق اين مجموعه به زرتشت اثبات شده است (بويس1377، ص 96، 100و 135 به بعد).
هفت هات نه چون گاهان كه منظوم و تكگويانه است، اثري منثور و سامانمند است كه هدف زرتشت از تقرير آن، ايجاد دعاهايي ثابت و رسمي براي كاربرد و بهرهبري در مراسم عبادي و آييني بوده است. نثر عالي و درخشان هفت هات كه مناسب براي تلاوت منظم در آيينهاي ديني بوده، البته با نظم استادانه و ظريف گاهان تفاوت دارد اما فخامت كلامي و محتوايي هر دو اثر نشان دهندهي تصميم و عمل شخص زرتشت در تعيين و تمهيد دعاهايي مناسب براي استفاده و تلاوت در مراسم و آيينهاي ديني خود ميباشد.
چند نمونه از ابيات گاهان بر اساس ترجمهي خودم:
يسن28 / بند 1: اي مزدا! با دستهاي برافراشته در نماز، اين را خواستارم [از براي] ياري [كه بتوانم] نخست با همهي كردارهاي سپند مينو ـ اي اشه! ـ خرد نيك و روان گاو را خشنود كنم.
يسن33 / بند 3: اي اهوره! كسي كه بهترين نيكي را براي [مرد] اشون (Ashavan؛ پيرو اشه يا قانون ناظمهي الاهي) ــ چه دوست باشد يا هموند يا خويشاوند ــ بورزد يا از گاو نگاهباني كند، [جايگاه او] در دشت اشه و وُهومَن (= بهشت) خواهد بود.
يسن51 / بند1: شهرياري آرماني نيك (= ارض ملكوت) بهرهي [كسيست كه] بيشترين ياري را به جاي آورد و براي ايژه (Izha؛ ايزد يا مينوي قرباني) و اشه فراهم سازد. اي مزدا! اينك ما بهترين كردارها را [براي شما] بورزيم.
يسن53 / بند 1: بهترين خواسته از زرتشت سپيتامه شنيده شده است. اين كه مزداي اهوره به واسطهي اشه به او زندگي همواره خوب بخشيده است، و نيز به آنهايي كه گمراهگر بودند [اما اينك] گفتارها و كردارها [ي درست] را از دين نيكاش آموختهاند.
چند نمونه از يسن هفت هات بر اساس ترجمهي خودم:
يسن35 / بند 6 : آن چه كه مردي يا زني دانست كه درست و نيك است، بر اوست كه آن را آشكار كند و به جاي آورد و آن را به ديگران بفهماند تا آن را چنان كه هست بورزند.
يسن 36 / 5 : اي مزداي اهوره! تو را نماز ميبريم و سپاس ميگزاريم. با همهي انديشههاي نيك، با همهي گفتارهاي نيك و با همهي كردارهاي نيك به تو تقرب ميجوييم.
يسن39 / بند 2: روان جانوران اهلي و وحشي را ميستاييم. روان اشونان را هر جا كه زاده شده باشند ميستاييم؛ مردان و زناني كه دين نيكشان [بر دروغ] پيروز ميگردد يا خواهد گرديد يا گرديده است.
20 امرداد3743يكتاي
دورد همه ی ما بر ایران جاوید ایران وایرانی
فرتور اردشیر یکم
اسطوره های ملی ایران زمین
درود بر همه ايرانيان نيک سرشت . با اندوه بدليل تهمت ها و افترا ها و مخدوش کردن شخصيتهاي اصيل ايراني توسط عده اي نا ايراني و عرب زده در سطح جامعه بر آن شدم تا ليستي از شخصيتهاي تاريخ کهن ايران زمين را براي فرزندان کشورم که شايد ندانند بياورم تا بلکه با دقيقه اي فکر کردن از اصالت خويش آگاه شوند و بدانند که ايران گهواره تمدن است . گفتني است اين ليست تنها قسمتي از اسطوره هاي ملي ما هستند و گسترده بودن تاريخ کشورمان بنده حقير را از نوشتن تمامي افراد بزرگ ايران زمين باز داشته است . ايرانيان نه تنها نيازي به شخصيتهاي عربي ندارند بلکه دهها شخصيت بالاتر از آنان در هزاران سال پيش داشته اند و اگر عده اي از دوستان بگويند ما دين اعراب را پذيرفتيم - اين قضيه هيچ ارتباطي ندارد که ما شخصيتها و اسطوره هاي ملي خود را کنار بگذاريم و به سراغ اعراب و اسطوره هاي آنان برويم . دين بحثي جدا و کاملا شخصي است . که اين قضيه نبايد تاثيري در تاريخ و فرهنک و اصالت ما بگذارد . بر طبق اولين اعلاميه حقوق بشر توسط کورش کبير شاهنشاه بزرگ هر انساني آزاد است که هر ديني را که مايل است بپذيرد و ما همچنان به خود ميباليم که نواده آن بزرگوار هستيم .
آذرپادمهراسپندان :موبدان موبد و دانشمند بزرگ زمان ساسانی که در تدوین و جمع اوری نسک مختلف اوستا کوشش بسیار کرد و امروز از او پندنامه و اندرزنامه های اخلاقی بزرگی بجای مانده.
آذرفرنبغ فرخزادان : هیربد زرتشتی و دانشمند و حکیم بزرگی که گرد اورنده و نویسنده کتاب بزرگ دینکرد در زمان مامون عباسی بوده این کتاب مشتمل بر بسیاری از دانش نامه های مزدیسنا است که میرفت پس از حمله تازیان به فراموشی سپرده شود.
آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد
آذر کيوان : حکيمي و عالمي ايراني از سرزمين فارس که در قرن يازدهم هجري حيات داشته است .
آرش : ملقب به کمانگير . پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري ميگذارند تا مرز ميان ايران و توران را تعين کند آرش از طربستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در راه ايران زمين فدا نمود .
آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست .
آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت
ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي . پس از يورش تازيان به ايران به سرکردگي عمربن خطاب- فيروز نهاوندي و تعداد بيشماري از ايرانيان به غلامي اعراب در آمدند . فيروز غلام مغيره بن شعبه شد و با زيرکي و در جهت انتقام خون نياکانمان عمربن خطاب خليفه دوم را با ضربه هاي کارد کشت و اين جنايتکار تازي را از صحنه روزگار محو کرد .
ابومسلم خراساني : عبدالرحمن بن مسلم خراساني يکي از دليران و آزاديخواهان ايران که در سال 129 هجري در مرو و بر ضد مروان بن حمار خليفه اموي قيام نمود و در صدد بر آمد که نهضتي ايراني و بدور از فرهنگ تازيان در ايران بر پا کند که به همين دليل نامش جاويد گشت .
آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت و مقاومت نمود و جان سپرد و حماسه اي در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت .
استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت .
اشک : بنيانگذار سلسله شاهنشاهي اشکانيان که دست حکومت سلکوکيان ( يوناينان ) را که حدود 100 بر کشور ما تسلط پيدا کرده بودند و کشور ما را اشغال نموده بودند کوتاه کرد و حکومتي برخواسته از فرهنگ ايراني بر پا کرد .
انوشيروان : ملقب به نوشيروان دادگر . پادشاه معروف ساساني که با بنيان گذاشتن قوانين حکومتي و دادگستري خود نامش را در تاريخ ايران به ثبت رساند .
بابک خرمدين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . که در نهايت وحشيگري به دست معتصم تکه تکه شد ولي نامش هميشه جاويد گشت .
برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور
برزويه : طبيب و انديشمند مخصوص انوشيروان عادل که کتاب کليله و دمنه را از هند به ايران آورد و به زبان پهلوي ترجمه کرد .
بلاش : يکي از پادشاهان اشکاني که به اشک بيست و دوم معروف بود و در سالهاي 51 تا 77 ميلادي پادشاهي ايران را بر عهده داشت و خدمتي بزرگ به ايران زمين نمود . زيرا کتاب ارزشمند ايرانيان ( اوستا ) که در زمان حمله اسکندر به ايران از ميان رفته بود با تلاش و همت او دوباره گردآوري شد .
بوذرجمهر(بزرگمهر) : معروف ترين و انديشمند ترين وزير دربار انوشيروان دادگر که گفتگوي هاي خرد ورزانه او در تاريخ ايران ثبت گشته است .
بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک ها نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد .
پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت .
تنسر : پيشواي بزرگ ديني (زرتشتي) ايرانيان در زمان پادشاهي اردشير بابکان عنوان هيربدان هيربد را داشته است که گامهاي بزرگ در راه دين بهي برداشته است .
جمشيد : پسر طهمورث - چهارمين پادشاه پيشدادي . که جشن نوروز را بنيان نهاد و رسوم و آيين هايي شادي براي ايرانيان بر جا گذاشت که او را جم يا جمشاسب هم گفته اند .
جاماسب حکیم : مردي دانا و خردمند که گفته اند داماد زرتشت اسپيتمان بوده و نيز وزير گشتاسب شاه وکتابی بنام جاماساپ نامه از او بجای مانده .
حلاج : حسن ابن منصور حلاج . از عرفاي مشهور قرن سوم هجري که با گفتن عقايد مخالف خود عليه اعراب به شهرت رسيد . او را صاحب کشف و کرامت دانسته اند و چون در زمان المقتدر خليفه عباسي خلاف موازين و عقايد اسلاميان افراطي آن زمان سخن گفته بود به اصرار فقهاي بغداد او را دستگير و مدت هشت سال در زندان سر کرد و سپس وي را از زندان در آوردند و بعد از زدن هزار ضربه شلاق به وي هر دو دست وي را قطع کردند و سپس هر دو پاي وي را بريدند و بعد جسدش را سوزاند واين وحشيگريهاي اعراب که به نام اسلام کردند هزاران بار در تاريخ ما به ثبت رسيده است .
خسرو پرويز : يکي از پادشاهان با شکوه و جلال - تاريخ ايران که در ساخت کاخ تيسوفن و مدائن نقش بزرگي ايفا نمود که اين کاخ بعدها به کاخ سفيد ايرانيان ملقب گشت و يکي از زيبايي هاي تاريخ ( از نظر هنر پارسي و آرکهاي بکار رفته شده در آن ) شمرده ميشود . خسرو پرويز سازنده حماسه بزرگ خسرو و شيرين نيز بود که عشق جاودانه اش به شيرين براي هميشه در تاريخ به ثبت رسيد . که با اندوه بعدها از فره ايزدي دور ميگردد و از آن مقام و ابهت خود ميکاهد .
خشيارشا : فرزند داريوش کبير . او يکي ديگر از جانشيانان بر حق پادشاهي هخمانشيان بود که وي را فاتح سرزمين هاي يونان ميداند . او يونان را که شامل 20 کشور بود به کلي تصرف کرد . دليل لشگر کشي وي عدول کردن يونانيان از قوانين آن روزگار بود زيرا ليدي که جزوي از ايران بود توسط يونان به آتش کشيده شده بود و خشيارشا در صدد بر آمد اين کار زشت را که در آن زمان نزد پارسيان گناه محسوب ميشده است جبران نمايد که موفق نيز شد .
داريوش کبير : در سال 521 بر تخت پادشاهي ايران زمين جلوس کرد و بزرگترين و شکوهمند ترين پادشاهي تاريخ را از خود به جاي گذاشت . او پيرو دين بهي و مزديسنا زرتشت بود و همواره منش و بزرگي کورش را دنبال ميکرد . او ساخت کاخ پرسپوليس را آغاز نمود و بعد از سه سال بررسي و ساختن ماکت از کاخ پرسپوليس با کمک مهندسي مصري که بعدها به موزه هنر تمام کشورها شناخته شد بناي اين کاخ جاودانه را گذاشت و بيش از نمي از آن را در زمان خود ساخت و ادامه ان توسط جانشينش خشيارشا تکميل و بعد از وي فرزند او . داریوش بزرگ کانالی در 2500 سال پیش ساخت که بعدها به کانال سوئز معروف گردید . طول این کانال دریایی به بیش از 161 کیلیومتر میرسیده است و از عرض آن دو کشتی به راحتی عبور میکردند . داریوش بزرگ خطی جدید برای ایرانیان بوجود آورد که بعدها از خطوط رایج دنیا شد . داریوش بزرگ ایران را به بزرگ ترین کشور جهان مبدل کرد ( بیش از 28 کشور ) . داریوش بزرگ آموزش رایگان را برای قشر عوام کشور به صورت اجباری در آورد و طرح سواد آموزی را اجباری نمود . و هزارات اقدام دیگر .
رابعه : نخستين زن ايراني که پس از حمله وحشيانه اعراب به ايران و تسلط کامل به کشورمان به زبان پارسي اصيل شروع به سرودن شعر کرد . زمانش را برابر با رودکي گفته اند . گفته شده است که حارث برادر رابعه غلامي خوبرو به نام بکتاش داشت که بعدها رابعه عاشق بکتاش ميشود که در اثر اين عشق حارث فرمان ميدهد که رابعه را به حمام ببرند و رگهايش را بزنند و بعد از آن درب حمام را گل بگيرند که بعد از آن رابعه با خون خود شعرهايش را بر ديوار حمام نوشت و به ناکامي از جهان بدرود گفت .
رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .
رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان پادشاهي يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت .
آشوزرتشت اسپيتمان :پیامبر اهورائی ایران زمین و نخستين پيام آور صلح و خرد و انديشه جهان که تاريخ زيستن او را از حدود قرن هفتم قبل از ميلاد تا 1735 قبل از ميلاد تخمين زده اند که هنوز هيچ تاريخ شناسي نتواسته است از زمان او آگاهي پيدا کند . او ايرانيان را به پرستش خدا يگانه دعوت کرد . نام پدرش پورشسب و نام مادرش دغدو . که گفته اند يکي از دلايل بوجود آمدن بزرگترين امپراتوري تاريخ در زمان شاهنشاهي هخامنشيان گرويدند پادشاهان آن زمان به دين زرتشتي بوده است .
سعدي : يکي از بزرگترين شعرا و فصحاء و سخن سرايان ايران و جهان . که زبان پارسي را پس از ترک تازي هاي مغول دوباره زنده و جاودانه کرد . او سبکي نوين بوجود آورد که هنوز هم سرمشق نويسندگان فارسي زبان است گلستان و بوستان او يکي از شاهکارهاي ادبي ايران است که در نهايت در سال 691 هجري در شيراز فوت ميکند .
سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد .
سورنا : او نه تنها يکي از بزرگترين سردار ايران محسوب ميشود بلکه در زمان پادشاهي اشکانيان بزگترين سردار تاريخ جهان نيز نام گرفته بود . او سپهسالار ارتش ايران بود که در سال 53 قبل از ميلاد کراسوس سردار مشهور روم را با سپاهيان بيشمارش شکست داد و تاريخ ايران زمين را دگرگون نمود .
سياوش : يکي از اسطوره هاي ملي ايرانيان . که زمان هاي مديدي سوگ سياوش را هر ساله گرامي ميداشتند . پسر کيکاوس و پدر کيخسرو . سودابه زن کيکاوس عاشق او شد که سياوش از او امتناع ورزيد . سودابه به همين جهت اورا نزد پدر متهم ساخت و سياوش بتوران نزد افراسياب رفت و دختر وي را به زني گرفت . گرسيو برادر افراسياب به سياوش حسد برد و افراسياب را وادار به کشتن او کرد . که کشته شدن سياوش باعث جنگهاي طولاني و غضب ناکي ميان ايرانيان و تورانيان گشت .
شاپور ذوالاکتاف : شاپور دوم پادشاه مقتدر ساساني که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران جلوس کرد و هفتاد سال پادشاهي کرد . او يکي ديگر از پادشاهان بزرگ ايران است که چندين بار از حمله اعراب به ايران جلوگيري کرد و با انديشه نيک سرزمين آريايي ما را از هجموم بيگانگان محفوظ داشت . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود . در بعضي از کتب تاريخي گفته است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به طناب ميکشيده ذوالاکتاف ناميده شده ولي اين باور با ابهت و منش نياکان ما در تضاد است .
شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني .
شيدرنگ : پزشک و فيلسوف ايراني در عهد ضحاک که پزشکي را يکي از مشاغل واجب الوجوب ميدانسته .
عمر خيام : فيلسوف - منجم - رياضيدان و انديشمند ايران زمين . که نه تنها ايران را دگرگون نمود بلکه تاثيري ژرف در جهان از خود برجاي گذاشت . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در دانشگاه فلورنس ايتاليا نصب است و فلسفه و خصوصيات او تدريس ميشود . او در زمان جلال الدين ملکشاه سلجوقي زيست کرد و از قوانين اعراب بيابانگرد که سايه در کشورمتمدن ما گسترانيده بود به تنگ آمده بود و رباعيات بسياري در شکايت از آنان به روشني گفت .
فردوسي : حکيم فرزانه ابوالقاسم حسن ابن اسحق . شاعر نامي ايران که ايران را پس از 200 سال از دست زبان اعراب نجات داد و دوباره زبان پارسي را به کشور هديه کرد . او در سال 329 در قريه باژ از توابع طوس پا به حيات گذاشت و مدت 35 سال از عمر خود صرف جمع آوري تاريخ ايران به صورت نظم و شعر کرد که منبع گردآوري او از کتاب خداي نامه شاهنشاهي ساسانيان بود . اما حاکم وقت سلطان محمود غزنوي رنج او را ضايع کرد و او را آزرده و رنجيده خاطر نمود . او بزرگترين شاهکار ادبي جهان را بوجود آورد که هم اکنون کشورهاي مختلفي يادواره او را گرامي ميدارند و او در نهايت اندوه در سال 411 هجري در طوس درگذشت . که بدليل سروده هاي جنجالي او عليه اعراب و نکوهش چنيدن باره آنان - مسلمانان بر جشدش نماز نگذاشتند و وي را در گورستان مسلمان خاک نکردند ولي او در تاريخ جاويد ماند
کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوهها حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند .
کمبوجيه : کامبوزيا يا کامبيز . فرزند کورش کبير . او با اقتداري ستودني و باور نکردني در سال 525 قبل از ميلاد سرزمين هاي مصر را بديلي عمل نکوهيده مصريان در برابر ايرانيان ( تعداي از ايرانيان را در مصر کشتند و به تمسخر پرداختند ) فتح کرد و کل مصر به زير چتر پادشاهي ايران در آورد . او پيرو مزديسنا زرتشت بود و همواره دين بهي را دنبا ميکرد . وي در راه بازگشت خبر دار شد که فردي به نام برديه يا گئومات ادعاي پادشاهي ايران نموده است و به نام برادر او کل پادشاهي را از آن خود کرده و دست به جنايات و کشتار مردم ايران زده . که در نهايت از اندوه اين کار نکوهيده او جان داد .
کورش کبير : يکي از بزرگترين پادشاه تاريخ ايران و جهان که بدليل اخلاق و منش و کردار نيک نامش در تاريخ به ثبت رسيد . او اولين اعلاميه حقوق بشر و آزادي انسانها را در جهان صادر کرد . او نيز پيرو دين بهي زرتشت بود . که همواره تاريخ از او به عنوان يکي از نوابغ بشريت نام ميبرد . او پادشاه ماد را شکست داد . پادشاه ليدي را نيز مغلوب ساخت و بابل را که يکي از بزرگترين مراکز جهان آن روزگار بود به کلي فتح کرد و پس از ورود به بابل به احترام به خداي مردوک آنان تاجگذاري نمود تا حسن نيت خويش را به ملت مغلوب به اثبات برساند به صورتي که آنان وي را فرستاده خدا ميناميدند. پس از آن بناي بزرگترين شاهنشاهي و امپراتوري تاريخ را بنا نهاد که در نهايت در سال 528 قبل از ميلاد در جنگ با سکاهاي خونريز کشته شد . هم اکنون تنديس اين بزرگ مرد در سيدني استراليا و يکي از پارکهاي بزرگ ايالات متحده و سازمان ملل متحد از طلاي خالص نصب ميباشد و اعلاميه او در سازمان ملل نقش سمبل آزادي و دموکراسي را براي نخستين بار در جهان ايفا ميکند .
کيخسرو : سومين پادشاه مقتدر کياني به خونخواهي کشتن سياوش برخواست و مدتهاي زيادي با تورانيان جنگيد و در نهايت آنان را مغلوب ساخت و افراسياب را به دليل کشتن سياوش که نه تنها پدر وي بود بلکه يکي از قهرمانان نامي ايران بود کشت . پدرش سياوش و مادرش فرنگيس بود .
کيومرث : نخستين پادشاه و بنيانگذار سلسله پيشدادي در هزاران سال پيش . نام وي در اوستا گيومرتا آمده است و ذکر شده است که زرتشتيان او را نخستين انسان ميدانند . در زمان او مردم در غارها و کوهها بودند و بدن خود را با پوست حيوانات مي پوشاندند .
گشتاسب : پنجمين پادشاه از سلسله کياني . پسر لهراسب و پدر اسفتديار روئين تن . گفته شده که زرتشت در زمان وي ظهور نموده است و گشتاسب شاه اولين کسي است که به زرتشت گرويده است و از مبلغان اصلي دين بهي ميبشاد که در گسترش آن نقش مهمي ايفا کرده است .
مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن دين بهي زرتشت را رواج دهند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است .
مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود . طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد .
مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد .
نادر شاه : وي يکي از بزرگترين پادشاهان بعد از اسلام و نوابغ زمان خود بود . زماني که افغانها و روسها و عثماني ها از اطراف به ايران هجوم آورده بودند و در جهت متلاشي کردن ايران حمله کرده بودند نادر برخواست و مملکتي را که در نهايت هرج و مرج بود همصدا کرد و لشگر بزرگي آماده کرد و نزد شاه طهماسب رفت و به عنوان فرمانده ارتش ايران به آنان حمله کرد . فتنه ها را خواباند . افغانها را بيرون کرد . عثماني ها و روسها را شکست داد و در سال 1148 هجري بعد از خلع شدن شاه طهماسب بر مسند پادشاهي ايران جلوس کرد . بعد از آن هندوستان را به طور کامل فتح کرد و غنائم بسياري از آنجا به ايران آورد . وي در نهايت تاسف در 1160 هجري توسط چند تن از سران قزلباش در اطراف قوچان کشته شد ولي نامش جاودانه در ايران ماند .
نظامي گنجوي : حکيم ابومحمد الياس بن زکي بن موئد . در سال 535 در شهر گنجه متولد شد وي يکي از بزرگترين شاعران ايران زمين است که به گفته پارسي شناسان بعد از فردوسي او قراردارد . وي حماسه خسرو پرويز پادشاه ايران را با شيرين به شاهکاري ادبي تبديل کرد . مخزن الاسرار - منظومه ليلي و مجنون - هفت پيکر - و اسکندر نامه از ديگر شاهکار هاي او است .
يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت و نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در گندي شاپور درگذشت .
حافظ : لسان الغیب، رند شیراز و سخن ور بزرگ ایران که زبان او بازگوی سخن دل همه ماست او در اواخر عمر به اندیشه و کیش نیاکان خود تمایل بسیار نشان میداده و بسیار از مهر آئین بودن خود سخن رانده.
ارداویراف : یا ویراف مقدس نام فرزانه ای که 7 شبانه روز در میان مرگ و بیداری به جهان مینوی سفر کرد و از عاقبت و سرانجام مردمان خبر اورد.
پاینده ایران

درود بر ایران باستان
